خرید بک لینک
ترجمه ی منظوم سخنرانی امام سجاد علیه السلام در نزدیک مدینه*حضرت حق را سپاس بی شماربر مصیبتهای سخت روزگار غم درون سینه ها بسیار شدزندگی پیچیده و دشوار شد بار محنت روی دوش ما گرانداغ و اندوه و مصیبت بیکران کربلا وقتی که غم انگیز شدکاسه های صبر ما لبریز شد هست این عالم سرای امتحانممتحِن امّا خدای مهربان تا حسین(ع) با اهل بیتش شد شهیدروز ما تاریک شد موها سپید شد به خون غلتان علی اکبرششد نشان تیر حلق اصغرش هریک از اصحاب و از یاران اوبا لب تشنه شده قربان او کشته شد عباس(ع) آن ماه منیرتک تک زن ها و دخترها اسیر راس یاران و سر شخص امامبر سر نی برده شد تا شهر شام از ازل تا حال چشم روزگاراین چنین ظلمی ندیده آشکار شیعه باید از غم قتل حسین(ع)تا قیامت خون بریزد از دو عین آسمان از داغ او بگریستهبحر با اندوه و ماتم زیسته ماهی دریا و مرغ آسمان چشمشان از غصه باشد خونچکان فرشیان و عرشیان، لوح و قلمپای تا سر غرق در اندوه و غم غصه بعد از غصه سوی ما شتافتقلب ها از غصّه و غم می شکافت گوش ها جز آه و غم نشنیده اندچشم ها اشک عزا باریده اند طالع ما تیره شد مانند شبروی خوش دیگر ندیدیم از عرب نه گناهی کرده ایم و نه خطا نه جفایی کرده بر دین خدا در همه تاریخ آیا ملّتی؟دیده هرگز این چنین بی حرمتی ظلم بر ما بود اگر امر خدااینچنین ظلمی کجا می شد به ما؟ این چنین ظلم گرانبار و عظیمبنده ای نادیده از عهد قدیم در مسیر کربلا تا شام غمبی نهایت ظلم دیدیم و ستم مثل کوهی در مصائب صابریمتا خدا باقیست او را شاکریم

برچسب: نویسنده: مبین شریفی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:51

من پزشکم مثلا تو مثلا بیمارییا که گرما زده ای یا مثلا تب داری سرت از سنگ شکسته است، خودم می دانمفرض کن خورده سرت بر لبه ی دیواری تن تو کرب و بلا مانده، سرت در شام استدر سفر دیده ای ای سر تو بسی دشواری بر سر نیزه چه قرآن حزینی خواندیهیچ پیدا نشود مثل تو دیگر قاری تو روی نیزه و ما پشت سر تو همگیکارمان بود چهل روز و چهل شب زاری عمه با آن که ز چشمان خودش خون می ریختسعی می کرد که ما را بدهد دلداری ساربان بسکه مرا سیلی و شلاق زدهمانده بر روی تن خسته ی من آثاری طعنه و زخم زبان و زدن سنگ به ماکار مردم شده بود این عمل تکراری عمه جان نزد سرت خواند نماز شب خودتا سحرگاه کشید از غم تو بیداری مثل پروانه به گرد سر تو می چرخممثلا من خط و تو نقطه ی یک پرگاری من به دنبال تو تا شام دویدم باباخوش به حالت که نرفته است به پایت خاری کف پاهای من از داغی شن ها مجروحشدم آزرده من از خار و خس بسیاری همره عمه سوی بزم شرابم بردندخیزران خورد به دندان و لب و رخساری سر بابا تو بِبَر دختر خود را با خودای سر غرقه به خون گشته، مرا دلداری

برچسب: نویسنده: مبین شریفی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:51

خستهغمگینمجروحبار غم ها بر دوشبازگشتیم به شهرشهر ساکت آرامقهرمانان همگیزیر تلّی از خاکخانه هاشان امامنتظرچشم به راه بی صدا و خاموشعقده هاشان در دل  همگی خون دل خویش روان از دیدهخانه ها ی غمگینهمگی افسردهسرد و آرام و صبورهمه در جستجوی ساکن سابق خود می گرفتند سراغاز همه ی رهگذرانآتش حزن و غم و غصه و رنجشعله ور بود و روانه سوی اعصار و زمانتا که تسخیر کندتار و پود همه آفاق جهانخانه ها ساکت و آرامسخن می گفتند:آی مردماین کشتگان که در غمشان گریه می کنیمخورشید روز و ماه شب تار بوده اند عمری برای راز و نیاز و مناجات با خداشب تا سحر نخفته و بیدار بوده اندصد حیف رفته اندافسوس و صد دریغاز داغشان برای ابدمردم جهاندر دام درد و رنج و غصهگرفتار مانده اند

برچسب: نویسنده: مبین شریفی تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 10:35

گاهی صداست علت غمگینی بشرگاهی صداست آنچه به جان می زند شرر گاهی صدای گریه ی طفلی برای آبگاهی صدای قلب پر از سوز و التهاب گاهی صدای خش خش خاشاک زیر پاگاهی نوای دلکش رأسی به نیزه ها گاهی صدا، نوای غم است و صدای دردگاهی صدای ناله و اندوه و آه سرد گاهی صدای شُر شُر آب از کف دو دستگاهی صدای عربده های شرور پست گاهی صدای شیهه ی یک اسب خسته جانگاهی صدای شیون و زاری بانوان گاهی ز نعل اسب صدا می رسد به گوشاز نعل ها به نعش شهیدان بسی نقوش گاهی به گوش می رسد آنجا صدای تیرگاهی صدای ضربه ی شلاق بر اسیر گاهی صدای چَک چَک شمشیر و خنجر استگاهی صدای چِک چِک خون ها ز پیکر است گاهی صدای خس خس حنجر ز تشنگی استگاهی صدا صدای مناجات و بندگی است گاهی صدای تیر سه شعبه است از کمانپرتاب خون به دست پدر سوی آسمان گاهی صدای بوسه ی مادر به کودکشگاهی صدای ناله ی جان سوز العطش گاهی صدای هق هق طفلی است خونجگرگاهی صدای حق حق یک سر به طشت زر گاهی صدای ضربت سیلی به صورت استگاهی نوای محنت و اندوه و حسرت است گاهی صدای زخم زبان ها شنیدن استگاهی صدای پای برهنه دویدن است گاهی صدا، کشیدن یک گوشواره استآنجا مصیبت است که این گوش پاره است گاهی صدای خوردن سنگ است بر جبینیا کودکی ز ناقه شدن نقش بر زمین گاهی صدای آه جگر سوز خواهر استگاهی صدای ناله و اندوه مادر است گاهی صدای ضربه ی نی بر لب امامگاهی صدای مردم شام است و ازدحام گاهی صدای پای برهنه است روی خارگاهی اسارت است و خرابه، صدای سار گاهی صدای ضربه ی شلاق، جانگزاستگاهی نوای ناله ی بیمار کربلاست گاهی ز گونه های پدر بوسه چیدن استگاهی از این جهان سوی عقبا پریدن است این اشک و آه و ناله ی ما از شنیدن استاما کجا شنیدن ما مثل دیدن است دیدند آنچه ما فقط آن را شنیده ایمما خوشه ای

برچسب: نویسنده: مبین شریفی تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 10:35

گفت پیغمبر(ص) که در روز حسابجمعی از امّت سراپا اضطراب نزد من آیند با حالی تباهپرچمی دارند با رنگ سیاه پرسم از آنها شماها کیستید؟بنده ی حقّ یا موّحد نیستید؟ سر دهند آوا مسلمانیم ماپیرو اسلام و قرآنیم ما ما مسلمانیم اما ظاهریکار ما بوده است عمری کافری هرگز از قرآن نخواندیم آیه اینیست ما را توشه و سرمایه ای یا محمّد(ص) از همان عهد قدیمدشمنان اهل بیتت بوده ایم دور گردانم من آن ها را ز خویشمی روند از پیش من با قلب ریش رویشان چون ظلمت شب تیره رنگنقشه ی آن ها همه خورده به سنگ بعد می آیند یک قوم دگرپرچمی دارند خیلی تیره تر پرسم از آنها شماها کیستید؟گوئیا از امّت من نیستید؟ جمله می گویند ما آزاده ایمما مسلمان و مسلمان زاده ایم لیک ما تسلیم شیطان بوده ایمدشمن اسلام و قرآن بوده ایم ضدّ آیات خدا بودیم ما دشمن آل عبا(ع) بودیم ما چون جفا کردند آنها بر خدادورشان سازم ز خود آن قوم را می روند آن قوم پست خیره سر رویشان از ظلمت شب تیره تر پرچم سوّم رسد همرنگ نورپای پرچم عده ای لبریز شور جملگی یکتا پرست و حق شناسبهترینِ بهترین ها از اساس مؤمنند و اهل تقوا بوده اندشیعیان خاص زهرا(س) بوده اند پیرو حقّ اند و قرآن مجیدقلبشان پاک است و رویشان سپید امت خاص محمد(ص) بوده انددوستدار آل احمد(ص) بوده اند چون به آنها آب کوثر می دهندنغمه شادی همه سر می دهند می روند آنها همه سوی بهشتآفرین بر این نصیب و سرنوشت آری آری متقین و مؤمنانسر فرازند و به جنت جاودان

برچسب: نویسنده: مبین شریفی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 22:17

سخنرانی امام حسین علیه السلام بعد از گفتگو با حرّ *ایهاالناس ببینید که بر ما چه گذشتاین جهان دستخوش تغییر استآشکار است بدی ها همگیشده پنهان همه ی خوبی هانامرادی تلخکامی هر دو در استمرار...در ته ساغر دنیای دَنیّشوره زاری است بی آب و گیاهزیر پا له شده حقّنشود نهی ز باطل هرگز!حاصل این است که مؤمن طلب مرگ کند از خالقبه درستی که مرا جام بلاهمچو جامی ز عسل هست نوشین و گوارا و لذیذزندگی زیر ستمنیست جز سستی و دلتنگی هامرگ امّابه روی شانه مرا مرغ زیبای سعادت باشدغزل ناب رهایی ز اسارت باشد

برچسب: نویسنده: مبین شریفی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 22:17

قاصد مرگ خبر داد مراخبر از غصه و اندوه و عزاخبر از ظلم و ستمخبر از حادثه ی کرب و بلاهمه عالم شده لبریز عزا سینه لبریز غم استمی چکد خون ز دو چشمان ترمهمه جا رنگ عزاستنه فقط خاککه افلاک شده خانه ی غمو در عرش ملائک همه مغمومو خدا غمگین استنوحه خوان جبریل استعرشیان مویه کناندر غم نورِ دو چشم علی(ع) و میوه ی قلب و پسر حضرت زهرا(س)گوئیا قطع شده پاره ای از دین خداکاش دنیا به عقب بر می گشتتا کمی پیشتر از واقعه ی عاشوراتا کمی قبل تر از قصه ی اصحاب کساءتا شب میلاد حسین ابن علی(ع)تا همان لحظه که جبریل محمد(ص) را گفت:اقرأتا زمانی که خداوند به آدم آموختهمه ی اسماء راقبل تر قبل تر از خلقت آدم و حوا به کمی قبل تر از خلقت افلاک به آن لحظه که شد خلقپیغمبر اسلام(ص) و جگر گوشه ی او فاطمه ی امّ ابیهاو علی(ع) و حسن ابن علی(ع)آنگاه حسین ابن علی آن گل زهرا(س)،که آگاه شود هر که شود ساکن دنیااگر این عالم هستیبه وجود آمدهبا عشق حسین(ع) است و حسن(ع)عشق علی ابن ابی طالب(ع) و صدیقه ی کبراستکه با عشق محمد(ص)همان فخر همه مردم دنیاستو این پنج تنندپاک تر از پاککه فرمود خداوند: لولاک لما خلقت الافلاک

برچسب: نویسنده: مبین شریفی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 22:17

صفحه بندی